بیوگرافی سامان فیروزمند متخصص فروش و مدیر سالنامه برگ

سامان فیروزمند کیست
شرح مختصر
سامان فیروزمند
متولد : ۳ خرداد
محل تولد و سکونت : تهران
وضعیت تأهل : متأهل
شغل پدر : نظامی سابق
شغل مادر : خانه دار
تعداد فرزندان خانواده: ۳ فرزند (سامان ۱ برادر و ۱ خواهر به غیر از خود دارد)
شغل : کارآفرین، متخصص فروش محصولات فیزیکی و مدرس کسب و کارهای مجازی
سابقه کاری : شرکت تبلیغاتی موج سوم هنر از سال ۱۳۸۴ - شرکت سالنامه برگ از سال ۱۳۸۸ - فروشگاه اینترنتی ریموژ از سال ۱۳۹۶
راه اندازی پیج اینستاگرام و شروع تدریس : سال ۱۳۹۸

شاید هر سری انتخاب یک فاندر موفق ایرانى براى ما یکى از سخت ترین کارها باشد اما مفتخریم تا اعلام کنیم که جناب آقای سامان فیروزمند عزیز برای الگو گرفتن، یکی از انتخاب های ما خواهد بود. آقای فیروزمند به عنوان کارآفرین، متخصص فروش محصولات فیزیکی و مجازی و مدرس کسب و کارهای آنلاین، طی سالیان اخیر در حوزه تبلیغات و فروش به شرکت های بزرگ مشاوره داده و با شرکت هایی همچون توتال، چیتی پردیس، فرش پاتریس و… همکاری کرده است.

آقای فیروزمند می خواهد تجاربی که از سال ها قبل تا به امروز در راه اندازی بیزینس های خود به دست آورده است را در قالب دوره های آموزشی به اشتراک بگذارد تا افراد بتوانند کسب و کار خود راه اندازی کرده و همچنین افزایش فروش خود را تضمین کنند. از این رو ما به او لقب «مرد شماره یک فروش ایران» را می دهیم.

رسالت ما در ایران فاندر این است که دلیل عدم موفقیت هیچ فردى در کسب و کار اینترنتی به علت نبود دانش نباشد. کاش ما راهبرانی شبیه سامان فیروزمند را در کشور بیشتر داشته باشیم و همیشه برای ترویج مسیر درست، از کارآفرینان نوپا حمایت و پشتیبانی کنیم.

سامان فیروزمند کیست؟ ویکی پدیا
زندگی نامه saman firoozmand مدرس کارآفرینی و متخصص فروش

سامان در یک خانواده ۵ نفره به عنوان دومین فرزند در کلانشهر تهران چشم به جهان گشود. وی به خاطر شغل پدرش که نظامی بود، کمتر او را می دید زیرا پدرش خود به تنهایی برای مأموریت می رفت و خانواده اش در تهران ساکن بودند.

دوران کودکی سامان
دوران بچگی سامان فیروزمند

خاطرات دوران کودکی سامان فیروزمند از زبان خودش

دوران کودکی خیلی جذابی داشتم! همانطور که خانواده ام برایم تعریف می کند، در سن ۳ یا ۴ سالگی از همان ابتدا درگیر مباحث مالی بودم.

مادرم می گوید: یک شب از بس که خسته بودم، آمدم نشستم گفتم وای من دارم می میرم، یهویی از جات بلند شدی و گفتی: مامان حالا که داری می میری؛ طلاهایت را کجا گذاشته ای!؟ جای طلاهایت را به من بگو! ذهن کاملاً معامله گری داشتم و این عادت از دوران کودکی در من شکل گرفته است.

دورانی که مدرسه می رفتم، همیشه با دوستان همکلاسی ام معامله می کردم! زمان مدرسه رفتن ما کارت های بازی خیلی رو بورس بودند که منبع آنها را پیدا کرده بودم؛ می خریدم و بین بچه های مدرسه، کوچه و فامیل می فروختم، بدون اینکه خانواده ام متوجه این موضوع شوند. پول تو جیبی هایم را دقیقاً صرف این موارد می کردم.

نوجوانی و دوران مدرسه saman firouzmand
سامان در دوران مدرسه ابتدایی

من در خانواده ای بزرگ شدم که مادرم درگیر افزایش سطح کیفی زندگی مان بود و همیشه در فضای خانه درباره اینکه چه کار کنیم، چگونه بتوانیم وام بگیریم و چه کسب و کاری می توانیم راه اندازی کنیم، صحبت می کرد. زیرا پدرم از ارتش بیرون آمده بود و کارهای مختلف را به عنوان شغل امتحان می کرد. حتی در برهه ای کار فروش سیگار نیز انجام داده بود.

  • ما در خانواده ای بزرگ شدیم که هیچ محدودیتی برایمان نذاشته بودند و همه چیز طبق خواسته مان پیش می رفت. این طور بگویم که هیچ زوری برای درس خواندن و کار کردن ما نبود!

با اینکه من از همان ابتدای کودکی، بچه آرامی بودم اما در مدرسه ته کلاس می نشستم و شیطنت های روتینی داشتم، مدام در این فکر بودم که چگونه می توانم برای خودم کسب و کار راه اندازی کنم و اوضاع را تغییر دهم.

واقعیت این است که من کودکی کودکانه ای نداشتم و همیشه در جمع هایی بودم که بزرگترها حضور داشتند. بله جمع های بچگانه برایم جذابیتی نداشت! به گونه ای بود که پدرم می گفت پسرم اینقدر به دهان این آدم بزرگترها نگاه نکن که چه حرف هایی می خواهند بزنند، تو برو با دوستات بازی کن! همیشه دوست داشتم در کنار آدم های باتجربه باشم که از من بزرگترند و حرف هایشان را به خوبی گوش می کردم.

خاطره تلخی که در کودکی، من را اذیت می کرد این بود که همه دوست داشتند برای تفریح به شمال یا جاهای مختلف بروند اما به دلیل اینکه ماشین نداشتیم، پدرم ماشین و ویلای دوستش را قرض می گرفت و ما را به شمال می برد. حتی یکبار موقع برگشت از شمال، در راه تصادف کردیم! خیلی این موضوع من را اذیت می کرد و می گفتم که این اوضاع بایستی تغییر کند.

بله ما لایق این بودیم که ماشین و ویلای شخصی خودمان را داشته باشیم. این فکرها از زمان کودکی به ذهن من خطور می کرد چون ذاتاً آدم حساسی بودم و دوست داشتم همه چیز ایده آل باشد.

خاطرات دوران تحصیل و علاقمندی به گرافیک

دوران تحصیل جزو آن شاگردهایی بودم که همیشه معدلم در رنج متوسط بود. همکلاسی های خوبی نداشتم، فقط ۲ یا ۳ دوست خوب داشتم که آنها هم شرایط ایده آل نداشتند، هم درگیر فقر بودند و دعوایی! همیشه در پارک ها دعوا یا کارهایی انجام می دادند که باب میل من نبود و سعی می کردم در آن دوران کمی گوشه گیری بیشتری داشته باشم.

در دورانی که ما به مدرسه می رفتیم فضا اینگونه نبود که همه جا کامپیوتر باشد! من سامان فیروزمند در اول و دوم راهنمایی به صورت اتفاقی به گرافیک علاقمند شدم و با کامپیوتری که پدرم برایم خریده بود (خیلی دمده بود و سیستم آنچنانی نداشت) شروع به طراحی های خیلی ساده گرافیکی کردم و به صورت اتوماتیک این مسیر را ادامه دادم و در نهایت به دبیرستان رسیدم.

در دوران دبیرستان وقتی که می خواستم انتخاب رشته کنم، به قدری نرم افزارهای گرافیکی را تمرین کرده بودم که استادان سر هیچ کلاسی اجازه نمی دادند بنشینم زیرا با توجه به دانسته هایم از آموزش های معلم خیلی ایراد می گرفتم. بله، مهارت خودم را به جایی رسانده بودم که از معلم مان بیشتر می دانستم.

سامان فیروزمند متخصص فروش و کسب و کار
عکس سامان فیروزمند

جالب است بدانید که من همیشه پیراهن مشکی بر تن داشتم و وقتی معلم سر کلاس من را می دید، می گفت: تویی که پیراهن مشکی تنت هست از کلاس برو بیرون! می گفتم خب به خاطر چی باید از کلاس بیرون بروم؟ معلم در پاسخ می گفت: برای اینکه از همه چیز ایراد می گیری!

موقع ورود به کلاس دوم دبیرستان، مدیر مدرسه من را صدا زد و گفت: «ازت درخواست دارم که بچه های گرافیک را بعد از اتمام تدریس معلم، آموزش بدهی!»

نقطه عطف فوق العاده ای برایم بود، به دلیل اینکه من از ۱۳ سالگی شروع به کار کرده بودم و برای انجام چنین کاری، اعتماد به نفس لازم را داشتم! خلاصه توانستم به چندین دانش آموز هنرستانی که در آنجا درس می خواندند، آموزش بدهم و مسیر زیبای طراحی گرافیک را تا دانشگاه ادامه دادم.

۱۴ سالگی – شروع به کار در شرکت دایی

وقتی به سن ۱۴ سالگی رسیدم، خیلی دوست داشتم در شرکت دایی ام کار کنم اما پدرم مخالف کار کردنم بود! آن برهه دقیقاً زمانی بود که اینترنت مثل امروز در همه جا وجود نداشت اما در شرکت دایی ام مملو از اینترنت های پرسرعت بود زیرا اینترنتش مستقیماً از دکل تأمین می شد. بنابراین من برحسب علاقه، ۳ ماه تابستان که مدرسه ها تعطیل می شدند، شروع به کار در پشتیبانی آن شرکت کردم؛ فعالیتم به حدی رسیده بود که شیفت شب را هم در بخش پشتیبانی پاسخگوی مشتریان بودم.

این مقاله را حتما بخوانید:  بیوگرافی مانوئل اوهانجانیانس بنیانگذار ایسمینار

البته چالشی عجیب هم در آن شرکت داشتم و آن این بود که به خاطر نازک بودم صدایم، وقتی گوشی را برای پاسخگویی بر می داشتم، فکر می کردند من سامان فیروزمند یک خانم هستم. این موضوع خیلی اذیتم می کرد اما به دلیل عشق و علاقه ام سعی می کردم زیاد خودم را درگیرش نکنم.

یکی از عواملی که در موفقیت من نقش بسزایی داشت، این بود که در آن بازه زمانی توانستم اعتمادبنفس زیادی کسب کنم و بعد از آن هم توانستم جلوی خانواده ام بایستم و بگویم که می خواهم کار کنم!

با اولین حقوقی که از کار کردن در شرکت دایی ام کسب کردم، توانستم یک کیس و کامپیوتر بسیار خوب برای خودم بخرم تا راحت تر بتوانم کارهای گرافیکی ام را انجام بدهم.

معافیت از خدمت سربازی

خوشبختانه من و برادرم، به خاطر اینکه پدرم در منطقه جنگی بود، از خدمت سربازی معاف شدیم!

یکی از چالش های عجیب آن دوران من، موهایم بود. همه می گفتند شما دو برادر بالاخره یک روز به سربازی می روید و موهایتان کچل می شود، من و برادرم همیشه در مقابل این بحث ها گارد می گرفتیم و می گفتیم عمراً به سربازی برویم، غیرممکن است این اتفاق بیافتد.

از آنجایی که پدرم با تصمیم خودش از ارتش بیرون آمده بود، جزو اخراجی ها محسوب می شد و ما احساس می کردیم که هیچ سابقه ای از ایشان ثبت نشده و همه می گفتند کسی که اخراج می شود، از سابقه اش نمی تواند استفاده کند! اما بعد از چند مدت پیگیری متوجه شدیم که پدرم نزدیک به ۷ سال و ۹ ماه سابقه منطقه جنگی دارد و به خاطر استفاده از این پوئن مثبت، از سربازی معاف شدیم و ۲ سال در جیب مان ماند.

اتفاق خاصی که در زندگی سامان فیروزمند افتاد!

به تنهایی خیلی علاقه داشتم! هر موقع که خانواده ام به مهمانی می رفتند، من می گفتم نمی آیم؛ دوست داشتم در خانه بمانم و با کامپیوتر کار کنم. کلاً علاقه ام به تکنولوژی بیشتر از هم سن و سال های خودم بود.

ترجیح دادم از ۱۵ سالگی به صورت تنها زندگی کنم. منظورم از تنهایی این نبود که شب به خانه نروم، نه اینطور نبود! بلکه به بهانه های مختلف، جایی را توانسته بودم فراهم کنم که هر روز از خانه بیرون می رفتم و خانواده ام نمی دانستند که من وقتی بیرون می روم، چه فعالیت هایی انجام می دهم؛ دوست داشتم تنها باشم تا اینکه بتوانم زمان بیشتری روی موضوعی که در ذهنم بود تمرکز کنم.

حدود ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم که توانستم خودم را به خانواده ثابت کنم. برحسب اعتمادی که از طرف خانواده به من شد، آزادی بیشتری نسبت به هم سن و سال هایم کسب کردم؛ طوری که در ۱۵ سالگی تنهایی به مشهد رفتم.

شاید هیچکدام از دوستانم در سن من کار نمی کردند اما من کار می کردم و درآمد خوبی هم داشتم، مثلاً ماهی ۳۰ هزار تومان دریافت می کردم و این موضوع به من اعتماد به نفس می داد تا بتوانم مستقل شوم. می خواستم تنها زندگی کنم و بیزینس شخصی خودم را داشته باشم اما پدرم مخالف این موضوع بود.

پدرم خیلی تأکید داشت که باید تحصیل کنم ولی من با این موضوع از ریشه مشکل داشتم و می خواستم برخلاف مسیر حرکت کنم.

خلاصه کنکور شرکت کردم و در رشته هنر – گرافیک قبول شدم. من بعد از گذشت ۲ سال از دانشگاهم، اولین شرکت خودم را راه اندازی کردم. جالب است بدانید که نزدیک به ۱ سال بود که در آن شرکت کار می کردم ولی پدر و مادرم نمی دانستند. آنها فکر می کردند که سازمان فیروزمند در جایی کارمند است و کارهای گرافیکی انجام می دهد.

من سامان فیروزمند در بازه زمانی کوتاهی برای اشخاص غریبه کار کردم و در چند جا به مدت ۱ یا ۲ ماهی استخدام شدم اما هیچکدام به من حقوق ندادند، این موضوع خیلی من را اذیت می کرد که چرا بایستی اینگونه برخورد کنند!

یک روز در یکی از شرکت هایی که مشغول به کار بودم، یک خانمی با من دوست شده بود که خیلی هم از لحاظ سنی از من بزرگتر بود، او به من می گفت: «توانایی تو زیاد است و می توانی کارهای بزرگ انجام بدهی» ایشان با حرف هایش خیلی برایم اعتماد به نفس می داد. به من گفت یکی از دوستانم شرکتی زده که نمی تواند هزینه هایش را تأمین کند، اگر تمایل داری بیا برویم پیشش و با او صحبت کنیم تا سه نفری با هم شریک شویم.

من در حینی که کار می کردم، از پدرم نیز پول تو جیبی می گرفتم. پول تو جیبی هایم را جمع می کردم و دقیقاً یادم هست که آنموقع رقمی در حدود ۷۰۰ هزار تومان توانسته بودم پس انداز کنم. نزدیک به شب عید بود که برادرم به من گفت بیا برویم باهم لباس بخریم اما من قبول نکردم و به او گفتم ایده ای در ذهن دارم که باید آن را اجرایی کنم.

بالاخره با آن خانم که قرار بود شراکتی کار کنیم، در خیابان جامی قرار گذاشتیم. او یک اتاق از یک ساختمان درب و داغون و فرسوده را با رهن ۳ میلیون تومان و ماهی ۱۶۰ هزار تومان اجاره کرده بود؛ ایشان به من گفتند که کار بازاریابی با ما و کار طراحی با شما!

من ۳۰۰ هزار تومان دیگر جور کردم و روی ۷۰۰ هزار تومان پسندازم گذاشتم تا ۱ میلیون تومانم جور شود؛ سرانجام استارت کار ما زده شد. اولین سود را از یک پروژه ۷۰ هزار تومانی کسب کردیم؛ این پول به قدری برایم شیرین و عجیب بود که هر وقت به یادش می افتم، از ۷۰۰ میلیون تومان هم لذت بخش تر می باشد.

ما به مدت ۶ ماه، مسیر رشد را به همین منوال طی کردیم و من به خانواده ام اعلام کردم که در چنین کاری مشغول هستم و برای خودم کار می کنم. شوربختانه در همین برهه زمانی، خانمی که دفتر را اجاره کرده بود از ما جدا شد، به خاطر اینکه فکر می کرد سیستم جان گرفته و چند بهانه دیگر… گفت که می خواهم از شما جدا شوم و درخواست کرد از دفتر برویم!

بالاخره از او جدا شدیم و من با همان خانمی که دوست و همراه من بود، وام ۲ میلیون تومانی برداشتیم و سمت یوسف آباد یک واحد پیلوت اجاره کردیم. هیچوقت آن صحنه ها یادم نمی رود که با ۱ میلیون تومان، چه کارهایی که نکردیم؛ با همان پول کل دفتر را تجهیز کردیم. اهل دل، این حس کارآفرینی و کار برای خود را به خوبی درک می کنند.

از کسب درآمد میلیونی تا ورشکستگی سامان فیروزمند

از اول آدم رویا پردازی بودم! از آنجایی که همیشه به فکر راه اندازی کسب و کار برای خودم بودم، حتی به طرز چیدمان مبلمان دفترم نیز دقت می کردم، به اینکه چه لوستری می خواهم از سقف آویزان کنم.

به خود می گفتم که سامان یک روزی می رسد که تلویزیون ال سی دی ایکس ویژن ۳۲ اینچ در اتاق دفترت خواهی داشت و سرانجام آن روز رسید! در سال ۱۳۸۷ به ماهی ۳۰ میلیون تومان درآمد رسیدم و در نهایت از ساختمانی که ۲ سال در آنجا طاقت آورده بودم، بیرون آمدم و در یوسف آباد، طبقه دوم یک برج خیلی خوب را رهن کردم. آنجا بود که با خود گفتم، کارم گرفته و من می توانم نیرو و پرسنل اضافه کنم.

سال ۱۳۸۸ بود که دیگر فکر می کردم کار روی غلتک افتاده، خیلی قوی تر جلو می روم، می توانم برای خودم ماشین بخرم و شرایط تغییر کرده، ناگهان یک شرکت داروسازی که کارهای چاپی آنها را انجام می دادم، به کل داغونم کرد.

این مقاله را حتما بخوانید:  بیوگرافی ساراناز مقیمی روانشناس، مشاور و بنیانگذار مؤسسه سارای

از طریق یک واسط با این شرکت آشنا شده بودم و آن شخص با مدیر شرکت به مشکل خورده بودند و مدیر شرکت به بهانه اینکه او رابط بین من و شرکت بود، ۲۹ میلیون تومان پول من را خورد! همان ۲۹ میلیون تومان کل سرمایه ای بود که من با آن کسب و کارم را سرپا نگه داشته بودم.

من به خاطر شخصیت مغروری که داشتم، هیچوقت دوست نداشتم مشکلات و درد و دلم را با عزیزترین دوستانم به اشتراک بگذارم زیرا نمی خواستم کسی از اشتباه من باخبر شود یا بفهمند که فردی حق من را خورده است و من نتوانستم حقم را بگیرم.

هر کاری کردم نتوانستم از مدیر شرکت حقم را بگیرم؛ ایشان تقریباً یک مرد ۷۰ ساله بود که من به او گفتم آقای x من جوان ۲۰ ساله ام، داری چه کار می کنی؟ پول من را میخوری؟ حتی حس ترحم هم بر روی پیرمرده اثر نداشت و پولم را خورد!

من به همه از جمله کاغذ فروش، چاپخانه، لیتوگرافی و تمام تأمین کننده ها بدهکار بودم. با اینکه آدم فوق العاه خوش حق حسابی بودم و همه روی حرفم حساب باز کرده بودند اما باز هم قرار گرفتن و درخواست فرصت سخت است. من ۱ سال بدون ۱ ریال سود برای افراد مختلف کار کردم تا بتوانم ۲۹ میلیون تومان بدهی ام را پاس کنم؛ هرچی داشتم را نیز از دست دادم حتی ماشین داغون پرایدم را!

همیشه به این معتقد بودم که بعد از ۱ سال آدم بسیار قوی خواهم شد. از خیلی ها شنیده بودم که می گفتند خشم آدم را قوی تر می کند و این اتفاق دقیقاً برای من افتاد! دقیقاً یادم می آید که شرکت آن شخص در جردن بود. همیشه با خود می گفتم که من یک روزی می آیم و به تو ثابت می کنم که این کاری که تو با من کردی، آسیب نبود بلکه پلی برای موفقیت بود.

سال ۱۳۸۸ – تأسیس شرکت سالنامه برگ

من سامان فیروزمند بعد از اینکه بدهی هایم را در دفتر یوسف آباد پرداخت کردم، شروع به کاری کردم تا با آن بتوانم به یک دفتر در جردن برسم.

یک روز مادرم با من تماس گرفت و گفت: «سامان در خیابان فلسطین یک واحد زیبا وجود دارد که قبل اینکه بروی جردن، برو آنجا را ببین!» اولش قبول نکردم چون عاشق این بودم که سمت جردن دفتری داشته باشم. بعد اینکه رفتم در آن نقطه یک دفتر ۵۰ متری خیلی نقلی دیدم، تصمیم گرفتم اولین سرمایه گذاری زندگی ام را انجام دهم. بالاخره با مبلغ ۷۰ میلیون تومان که همش پس انداز خودم بود و هیچ کمک مالی از کسی نگرفته بودم، آنجا را خریدم!

همیشه می گویم خرید آن دفتر ۵۰ متری در خیابان فلسطین نقطه آغاز سرمایه گذاری ام بود، به این دلیل که من با خرید آن دفتر، توانستم وام بگیرم و با آن وام توانستم یک ماشین بخرم.

خلاصه نزدیک ۱٫۵ سال در آن دفتر واقع در فلسطین بودم و بعد کسب و کار و دفتر یکی از دوستانم را با تجهیزات داخلش، یکجا اجاره کردم و یک شریک جدید به خودم اضافه نمودم. چون به درآمدهای بیشتر نیاز داشتم و می خواستم کارهای جدیدی انجام بدهم. بنابراین به صورت تخصصی یک رقیب را نشانه گرفتم و گفتم باید شبیه او باشم. آنجا بود که وارد تولید سالنامه و سر رسید شدم. شرکت تبلیغاتی تبدیل به یک شرکت تخصصی شد که می خواست سالنامه و سررسید تولید کند.

من همیشه در نمایشگاه ها شرکت می کردم و اولین غرفه من ۱۲ متر بود که با لوله پلیکا درست شده بود و به آن بنر زده بودم. در مسیر رشد، دفتر من رفته رفته از ۱۲ متر به ۱۸ متر و بعد به ۲۴ متر و بالاتر تبدیل شد؛ در نهایت رسیدم به دفتر موجود در خیابان وصال که در آنجا دیگر سیستم بزرگتر شده بود و شریک داشتم و می خواستیم کار تولید انجام بدهیم.

مدیر سالمانه برگ در دفتر وصال تهران
نمایی از دفتر وصال

در دفتر وصال، خیلی قوی و حرفه ای پیش رفتیم و به چنان اعتماد به نفسی رسیدم که ماشین آرزوهایم را در آن دفتر خریدم و دیگر وقتش بود که سمت جردن بروم! مدام می رفتم واحد های مختلفی در جردن می دیدم اما پولم به قیمت جردن نمی رسید؛ دفتر را از وصال به خیابان وزرا تغییر دادیم ولی به هدفم نزدیک تر شده بودم. هر روز کارم گسترش پیدا می کرد و داشتم در برند خودم به شماره یک بازار تبدیل می شدم.

دفتر وزرا نیز نقطه پرشی برایم بود تا بتوانم در سال ۱۳۹۵ دفتری در جردن رهن کنم و بعد از ۷ سال به رویای خودم رسیدم. به خودم قول داده بود باید دفترم در بهترین نقطه بیزینسی تهران باشد! بیزینسم به قدری بزرگ شد که توانستم چند دفتر بخرم و به تمام خواسته هایم که در سن ۲۰ سالگی داشتم را در سن ۳۰ سالگی بدست آوردم.

اعتمادبنفسم به قدری بالا رفته بود که می گفتم می توانم بیزینس های دیگری هم داشته باشم و در چند حوزه مختلف ورود کردم. حاضر بودم روی آدم ها و بیزینس های مختلف سرمایه گذاری کنم. در سال ۱۳۹۸ اتفاقی که برایم افتاد، این بود که توانستم بر روی یک وبسایت تولید محتوا کنم!

از آنجایی که ذهنیتم سرمایه گذاری بود، گفتم ۱ سال بدون سود می خواهم این کار را انجام بدهم و به طور مستمر محتوا تولید می کردم تا اینکه رسیدیم به بیماری همه گیر کرونا! سالی که کرونا آمد، ما در کسب و کارمان که تولید سر رسید بود، با مشکل مواجه شدیم و شرکت اوضاعش خراب شد و این حس به وجود آمد که دیگر موقعش رسیده که مردم کاغذ نخرند!

سال ۱۳۹۹ – تأسیس فروشگاه اینترنتی ریموژ

در دوران کرونا احساس کردم که الان بهترین تایمی است که بر روی حوزه آنلاین تمرکز کنم است. جالب اینجاست با اینکه کرونا بود ولی به قدری توانسته بودیم قوی کار کنیم که باز شماره یک بازار خودمان بودیم و توانستیم بالاترین عدد فروش مان را بزنیم.

سال ۱۳۹۹ اقدام به راه اندازی کسب و کار اینترنتی از طریق اینستاگرام یعنی فروشگاه اینترنتی ریموژ بگ (rimojbag) کردم. ظرف ۱ سال ریموژ جزو بهترین فروشگاه های اینترنتی اینستاگرامی در ایران شد و من دوباره برای افراد الگو ساختم. همه آدم ها به دنبال مشتری می رفتند و من چیزی را می ساختم که مشتری به سمت من می آمد، همین فرمول را دوباره روی ریموژ انجام دادم. من هر کاری انجام می دهم بعد از مدت کوتاهی تبدیل به شماره یک بازار می شود.

سامان فیروزمند در کنار احمد کلاته و علی حاجی محمدی
مهدی شرافت – علی حاجی محمدی – احمد کلاته

تأثیر خانواده در مسیر موفقیت سامان فیروزمند

خداروشکر من در زندگیم به جز پدر و مادرم که همیشه کنارم بودند، هر کسی یجورایی سنگ جلو پایم می انداخت، یا اینکه به کاری که می خواستم انجام بدهم می خندید. برای مثال برادرم یکی از مشوق های اصلی من بود، وقتی یک حرفی می زدم برایم لبخند می زد و مسخره ام می کرد و می گفت باشه بابا حالا بشین تا آن اتفاق بایفتد!

من هنوزم مدعی این موضوع هستم که نسل گذشته به ما خیانت کرده اند! ما خیلی از افراد پولدار و ثروتمندی در اطرافمان داشتیم اما هیچوقت واقعیت را به ما نگفتند. هر موقع از آنها از اوضاع مالی می پرسیدیم از وضعیت خود نالان بودند و می گفتند اوضاع کار خراب است. آنها شخص جلوی چشم ما پراید سوار می شد اما در جاهای مختلف دنیا خانه و ماشین لوکس داشت و به ما دروغ می گفت!

مطمئنم آن افرادی که این حرف ها را به ما می گفتند، واقعاً اوضاع مالی شان خوب بود ولی یک باور غلط را در ذهن ما کاشتند! شما باید وقتی فرد موفقی را می بینید، به جای اینکه نسبت به او گارد بگیرید، ثروتش را تحسین کنید. زیرا برای یک فردی مثل سامان فیروزمند، اگر آن ذهنیتی که در ۱۸ سالگی وجود داشت، یک ذهنیتی مثل امروز بود، بدون شک می توانست یک کمپانی مثل ماکروسافت داشته باشد.

به نسل ما ظلم شده، چرا؟ چون هر موقع در فیلم ها آدم های ثروتمند را می دیدیم، یا دزد بودند یا قاچاقچی! و هر وقت کسی ماشین فوق العاده ای داشت، قطعاً از راه غیر حلال بود.

این مقاله را حتما بخوانید:  بیوگرافی حسین اقبالی نسب روانشناس سبز و استاد معنویت

من در دوران نوجوانی خیلی فرد مذهبی بودم و هر موقع به هیئت می رفتم، با خود می گفتم نمی شود آدم یک مذهبی باشد ولی وضع مالی اش هم خوب باشد! آنجا با افراد این چالش را داشتیم و بهم می گفتیم که ما نباید یک قشر ضعیف باشیم چون دل هایمان به خدا وصل است.

۲ مورد از اشتباهات سامان فیروزمند در دنیای کسب و کار

  1. سعی کنید خیلی اعتماد نکنید!

یک مقدار دید بدبینانه نسبت به آدم هایی که با آنها بیزینس می کنید، داشته باشید. حتی اگر با برادر خود کار می کنید، همه چیز را خیلی شفاف به صورت مکتوب بنویسید.

  1. دوست داشتم ریسک بیشتری کنم!

دوست داشتم کمی زودتر برخی کارها را انجام می دادم و در همان ۲۴ سالگی بیزینس های بیشتری را راه اندازی می کردم.

من برای افرادی که در بیزینس من مشغول به کار بودند، وقت زیادی گذاشتم و آموزش شان دادم. آنها بعد از ۲ سال، هر کدام برای خود کسب و کار راه اندازی کردند زیرا به نقطه ای رسیده بودند که می گفتند خودمان می خواهیم این کار را انجام دهیم. سرانجلم به خودم گفتم که چرا این آموزش ها را در اختیار عموم مردم ایران نگذارم؟! من ادعای این را داشتم که در ایران متخصص فروش هستم و می گفتم شما یک میخ به من بدهید و من بعد از ۶ ماه این میخ را تبدیل به یک برند معروف می کنم.

بنابراین تصمیم گرفتم تجربیاتم را تبدیل به آموزش کنم؛ بزرگترین مشکل تمام کسب و کارها این است که نمی توانند محصول شان را به خوبی بفروشند و به همین دلیل به صورت تخصصی وارد حوزه آموزش فروش شدم.

۳ مورد از ویژگی های شخصی و کاری سامان فیروزمند

  • آدم بسیار صبوری هستم و به قدری در کارم استمرار دارم که خیلی دیر تسلیم می شوم.
  • در شروع کارم، شماره یک آن صنف را همیشه نقطه تارگت خود قرار می دهم و خودم را مجبور می کنم برای رسیدن به آن فرد که شاید یک مزیت بد یا خوب باشد اما به نفر دوم بودن عادت ندارم.
  • میخواهم همه بدانند که پول چیزی بدی نیست، پول برایتان امنیت، آرامش، آسایش و… می آورد و میتواند در همه جنبه های زندگی شما تأثیر مثبت بگذارد.

من سامان فیروزمند کاملاً مخالف این هستم که پول چرک کف دست است! اتفاقاً پول می تواند حالت را بهتر کند، اگر پول داشته باشید، یک آرامش فوق العاده دارید، در یک نقطه امن می توانید زندگی کنید، روابط و دوستان بهتری می توانید داشته باشید، خدایی نکرده اگر برای خودت و خانوادت اتفاقی بایفتد، پول می تواند کمک رسان باشد؛ باید قبول کنیم که پول برایمان اعتماد به نفس و خوشبختی می آورد.

علایق و تفریحات

سامان فیروزمند درباره علایق و تفریحات خود اینگونه توضیح می دهد: یک دوره خیلی کوتاهی نزدیک به ۱ سال مربی گیتار داشتم که با او گیتار تمرین می کردم، خیلی به ساز زدن علاقه داشتم ولی احساس می کردم که هیچ استعدادی در آن موسیقی ندارم. به پیانو هم علاقه داشتم! البته از آنجایی که خودم نتوانستم پیانو بزنم، سعی کردم روی آدم های دیگر سرمایه گذاری کنم که آنها پیانو یاد بگیرند و برای من بزنند.

همچنین من به فوتبال علاقمند بودم و به خاطر اینکه وضع مالی پدرم تعریف آنچنانی نداشت ولی با این حساب حاضر بود برای من هزینه کند. خودش من را با موتورش به کلاس فوتبال می برد و خیلی تلاش می کرد که من در آن حوزه قوی شوم، واقعاً زمان زیادی برای من می گذاشت و موفقیت امروزم را مدیون او هستم.

نزدیک ۷ یا ۸ سال فوتبال بازی کردم و به خاطر اینکه اولویتم با کار کردن بود، سر تمرینات بازی دیر می رسیدم. پس از فوتبال فاصله گرفتم و به پیشنهاد یکی از دوستانم، وارد ورزش های رزمی شدم.

من یک شخص آرام و محتاط بودم و اهل اصلاً اهل دعوا نبودم اما به مدت ۶ سال رزمی کار کردم و خوشبختانه توانستم کمر مشکی را بگیرم. تنها دلیلش هم این بود که برایم اعتماد به نفس و قدرت بسیار قوی می داد.

متخصص فروش اینترنتی و تبلیغات پولساز
علاقه سامان به ورزش های رزمی

از آنجایی که در سن کم برای خودم کسب و کار راه اندازی کرده بودم، احساس می کردم خیلی آدم شاخی هستم. در باشگاهی که بودیم، مربی مدام فریاد می زد و من هم از این کار عصبانی می شدم. با خود می گفتم چرا باید او سرم داد و فریاد کند، درحالی که پدرم تابحال همچین رفتاری با من نکرده است! تا اینکه یک روز برگشتم گفتم مربی چرا اینقدر فریاد می زنی؟ او مرا بغل کرد و گفت: ببین من مربی تو هستم و دوست دارم وقتی یک روز در خیابان کسی پشت سرت با صدای بلند صدایت کرد، گوشت به صدای بلند عادت کند و از صدای بلند نترسی!

واقعاً برایم جالب آمد که وقتی کسی فریاد می زند؛ تو باید قبلش تمرین کرده و آن صدای وحشتناک را شنیده باشی تا جا نخوری! بعد از این ورزش بود که من با خود گفتم، دیگر وقتش رسیده که ادای آدم پولدارها را در بیاوری؛ به همین خاطر دنبال آن بودم که بفهم آدم پولدارها چه نوع ورزشی را دوست دارند!

متوجه شدم که تنیس ورزشی است که آدم حسابی ها سراغش می روند؛ بله هر وقت بازی تنیس نگاه می کردم، می دیدم بکگراندش تبلیغ رولکس است.

چکیده تجربیات سامان فیروزمند با مخاطبان

از تمام مسیر شیرینی و تلخی های زندگی گفتم، از جایی که پولم را خوردند و ورشکست شدم و در چاله های بزرگی افتادم و از نقطه های فوق العاده که توانستم ایده آل های زندگی ام را به دست بیاورم! درسی که در تمام این مدت گرفتم، فقط یک چیز بود: استمرار داشته باشم و شکست را باور نکنم!

هر بار که شکست خوردم، احساس کردم تجربه جدیدتر پیدا می کنم و ذهنیتم این بود که این شکست من را برای پیشرفت خیلی فوق العاده، آماده تر می کند.

الان تویی که ۲۰ سالت است یا شایدم کمتر! من هم از همین سن ها شروع کرده ام. فقط کافی است استارت بزنید، من به این مسیر ایمان دارم که بعد از گذشت یک بازه زمانی نه چندان طولانی شاید بعد از ۳ یا ۴ سال به یک نقطه استیبل خواهید رسید. لذت پول در آوردن و کارآفرینی خیلی زیباست.

به یک نقطه ای می رسی که دیگر از پول گذر می کنی و حال و اعتبار خوب برایت می ماند. پس نترس، همه آدم ها و همه آنهایی که کارمند هستند، یک روز مدیر می شوند و برای خودشان کار می کنند. شروع کن و بدان مسیری که در حال قدم برداشتن در آن هستی، خداوند برایت هموار کرده و درون آن روزی های بسیاری چیده است.

دوستان بیزینسی: علی حاجی محمدی – احمد کلاته – رنه سینانی – ایمان سرورپور – حسین تیموری – رضا آرش نیا و…

راه های ارتباطی و شماره تلفن سامان فیروزمند متخصص فروش اینترنتی

پیج های اینستاگرام: rimojbagbargcalendarsamanfiroozmand

سایت ریموژ: rimoj.com

سایت سالنامه برگ: bargcalendar.com

سایت سامان فیروزمند: samanfiroozmand.com

کانال های تلگرام: Samanfiroozmandbargcalendar

ایمیل ها: sales.bargcalendar@gmail.com – rimojbag@gmail.com – samanfiroozmand@me.com

شماره تماس ها: ۰۹۱۹۴۵۶۸۱۸۸ – ۰۲۱۸۸۶۷۲۱۹۱

آدرس فروشگاه ریموژ: تهران – جردن – خیابان بهرامی

آدرس دفتر سالنامه برگ: تهران – بلوار آفریقا – بالاتر از ظفر – ابتدای خیابان بهرامی – پلاک ۵ – واحد ۵

پیام سایت ایران فاندر به مخاطبان: همراهان عزیز ایران فاندر، موفقیت در پیش است زیرا غیر ممکن لغتی است که در دیکشنری فاندرهای ایرانی یافت نمی شود. امیدواریم با خواندن یک داستان دیگر از کارآفرینان موفق ایرانی که با وجود محدودیت ها و موانع فراوان، در ایران خودمان رشد کرده و به موفقیت رسیده اند، شما هم بتوانید تحولی بزرگ در زندگی خود و مردم ایجاد کنید. برای ثبت بیوگرافی در گوگل و ویکی پدیا با ما در ارتباط باشید.

چقدر این مطلب برای شما مفید بود؟

میانگین امتیاز ۰ / ۵٫ تعداد آرا: ۰

اولین نفری باشید که امتیاز می دهید

تیم تولید محتوا

این مطلب توسط تیم تولید محتوای ایران فاندر تهیه شده است. ما در تلاش برای توسعه وب فارسی هستیم تا بهترین مقالات در هر زمینه ای را برای وبسایت ها تهیه کنیم. کیفیت محتوای این صفحه توسط متخصصین و کارشناسان ما بررسی و تایید شده است.

سفارش تولید محتوا
اینستاگرام سایت ایران فاندر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.